تبليغاتX
هدایت شدگان
کودک زمزمه کرد: (خدایا با من حرف بزن).
و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک نشنید.
او فریاد کشید: (خدایا! با من حرف بزن).
صدای رعد و برق  آمد.
اما کودک گوش نکرد.
او به دور و برش نگاه کرد و گفت:
(خدایا! بگذار تو را ببینم).
ستاره ای درخشید. اما کودک ندید.
او فریاد کشید(خدایا! معجزه کن).
نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید.
او از سر ناامیدیگریه سر داد و گفت:
(خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی).
خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید.
اما کودک دنبال یک پروانه کرد.
او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:4  توسط سارا پورمرز حقیقی  | 

انسان هرگز نمی تواند از رویا دست بکشد .رویا خوراک روح است ،همانگونه که غذا خوراک تن است .در زندگی بارها رویاهایمان را فرو ریخته و تمنا هایمان را ناکام می بینیم  اما باید به دیدن رویا ادامه بدهیم وگرنه روحمان می میرد  .

در جوانی که برای نخستین بار رویاها یمان با تمام نیرو در درونمان منفجر می شود ،بسیار شجاعیم اما هنوز جنگیدن رانیا موخته ایم .با تلاش بسیار جنگیدن را می آموزیم اما در آن هنگام دیگر شجاعت ورود به عرصه نبرد را نداریم . پس بر علیه خود بر میخیزیم و نبرد را در درون خود ادامه میدهیم  و خود به بدترین دشمن خود بدل میشویم .می گوییم رویا هایمان کودکانه اند یا دشوارتر از آنند که  تحقق یابند ،یا حاصل آگاهی ناکافی از زندگی اند .رویاهایمان را می کشیم

چون از جنگیدن در نبرد نیک میترسیم .

نخستین نشانه فرایند کشتن رویاهایمان کمبود وقت است .پرکارترین آدم هایی که در زندگی دیده ام

همیشه وقت کافی برای انجام هر کاری داشته اند .کسانی که هیچ کاری نمی کنند ،اغلب خسته اند و هیچ توجهی به اندک کاری که لازم است ندارند .مدام شکایت دارند که روز بسیار کوتاه است اما حقیقت اینست که از جنگیدن در نبرد نیک می ترسند  .

دومین نشانه مرگ رویا هایمان در قطعیت های ما نهفته است .از آنجا که نمی خواهیم زندگی را ماجرایی عظیم ببینیم ،کم کم خودمان را در کم خواستن از زندگی ،خردمند و منصف و محق میبینیم .

سر انجام سومین نشانه مرگ رویا هایمان آرامش است .زندگی به غروب یکشنبه تبدیل میشود .

هیچ چیز بزرگی نمی خواهیم ،بیشتر از آنکه خود مایلیم ببخشیم ،نمی خواهیم .خود را با لغ  می پنداریم .رو یا های جوانی مان را کنارمیگذاریم و موفقیت شخصی و حرفه ای خود را می جوییم .

اما در حقیقت در ژرفا ی قلب مان میدانیم آن چه رخ داده است این است که ما از جنگیدن در نبرد نیک دست کشیده ایم  .

                                            (خاطرات یک مغ/پایلو کویلو )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:0  توسط سارا پورمرز حقیقی  | 

وای به روزی که ثواب کباب شود

با امروز یه هفته است که تو بستر بیماری هستم .مریضی سختی گرفتم باورتون نمی شه ولی ده بار ارزوی مرگم و کردم .می دونید مریضیم چی بود؟ (انفولنزای عراقی)

مردم ما یه کم به فکر مملکت خودشون نیستند. اخه الان که کربلا رفتن ثواب نداره که هیچ گناه هم داره

تمام شهرهای عراقی الوده و کثیف هستند

اونجا جنگه ٫ پر از بیمای های مختلفه ٫اونوقت مردم ما می رن تو این ها گیر واگیر ثواب کسب کنند.

وقتی چند روز پیش رفتم مطب دکتر دیدم خیلی شلوغه٫ از بچه یک ساله تا پیر مرد هشتاد ساله ٫ همشون انفولنزای عراقی گرفته بودند . اون روز تو مطب دکتر اعصابم بهم ریخت  ٫ می دونید چرا ؟به خاطر اینکه اینقدر مردمای ما بی فکر هستند

 

خدایا ٫خدای خوب و مهربون همه ادما رو به راه راست هدایت کن

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:26  توسط سارا پورمرز حقیقی  | 

وقتی که سپیده دم با بیم و هراس دریچه کاخ جادویی خود را بر روی خورشید بامدادی می گشایید مرا بیاد بیاور  وقتی که لبت غرق در رویایی دور و دراز دامن نشان زیر حجاب سیمین خود می گذرد از من یاد کن.

هنگامی که لحظه وصل دل در سینه ات به تپش در امد هر سایه روشن غروب تو را به رویایی دلپذیر شامگاهان دعوت کند گوش به سوی جنگل فرا ده تا بشنوی که صدایی اهسته زمزمه می کند مرا بیاد بیاور

انروز که دست سرنوشت برای همیشه از تو جدایم کردو غم گذشته ئو دوری ایام زبان افسردهام را خاموش ساخته شد ان روز به عشق نا امیدانه من و به وداع اخرینی که با هم کردیم  برای دلدادگان دوری و گذشت زمان معنایی نیست.

دلدار من تا وقتی که دل در برم تپید قلب من به تو خواهد گفت  مرا بیاد بیاور. زمانی که دل شکسته من برای همیشه در زیر خاک سرد ارمیده باشد و بوته گلی در از گلهای دیگر ارام ارام بر روی گور من بشکفد مرا بیا بیاور "مرا بیاد بیاور:انروز که دیگر از من نشانی در جهان نخواهد بود  اما روح جاودانه من همچون دوستی وفادار به نزد تو خواهد امد و در خاموشی شب اهسته در گوش تو خواهد گفت :

مرا بیاد بیاور

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 14:30  توسط سارا پورمرز حقیقی  | 

الو! سلام


-: سلام عليكم! بفرماييد.


ببخشيد با خدا كار داشتم، مي خواستم با خودشون صحبت كنم.


-: خودم هستم، باز چي شده بنده من؟


-: اِ… چه حافظه اي ماشا الله. چه زود منو شناختيد.


-: من هيچ كس را فراموش نميكنم. هيچكس.


-: ببخشيد خدا جونم! كارم يه خورده طول مي كشه وقت دارين؟


- بگو! همه حرفات رو مي شنوم.


-: خدا جونم؟!


-: بگو جانم!


-: يه خواهش دارم.


-: بگو عزيزم.


-: ببين خدا! مي دوني! مي خوام بدونم وقتي باهات حرف مي زنم و درد دل مي كنم


صدامو مي شنوي يا نه.


اصلاً مي خوام هر وقت دعا مي كنم، دعامو بشنوي. به حرفم گوش بدي.


مي دوني! همين كه بدونم يكي حرفم رو مي شنوي برام كافيه.


-: من كه بارها گفتم ادعوني استجب لكم.


تو هر دفعه منو صدا كني جوابت رو ميدم.


هر موقع منو صدا كني ميام و پاي درد دلت مي شينم و باهات حرف مي زنم. اما وقتي اينقدر اين گوش تو هر صدايي و هر سخني رو شنيده و سنگين شده كه صداي منو نمي شنوه، تقصير من نيست.


-: واقعاً حرفام رو مي شنوي؟!


-: واقعاً حرفات رو مي شنوم.


-: ببين خدا! تو از همه چيز با خبري. همه چيز رو مي دوني، مگه نه؟


-: بله!


-: از حاجتم، از نامه نا نوشتم، از حرف نگفتم، از وضع دنيام، از آخرتم، از ظاهرم، از


چيزي كه تو دل دارم، … از همش خبر داري؟


-: آره همش رو مي دونم


-: هق هق گريه هام رو مي بيني؟


وقتي از بيچارگي و درموندگيم پيشت شكايت مي كنم، حرفام رو مي شنوي؟


وقتي از همه جا درمونده مي شم و طرف تو ميام، مي فهمي كه ميام؟


صداي در زدنام رو مي شنوي؟


-: بله بنده ام. مي بينم. مي شنوم. مي فهمم. مگه نشنيدي ان الله بصير بالعباد. مگه


نشنيدي ان الله سميع الدعاء


-: مي دونم. اما من…


-: هر جا كه بري بازم بنده مني. اما از بس كه باور نمي كني كه همشو مي بينم و مي شنوم اينقدر دل منو مي شكوني.


-: الهي بميرم!


-: بارها شده گفتم نرو. نفهميدي! رفتي! هي دنبالت اومدم! به ملائك گفتم مبادا چيزي


بنويسينا صبر كنيد تا لحظه آخر. بر مي گرده ؛ "مهدي" اون عمل رو انجام نمي ده. "مهدي" اون حرف رو نمي زنه. "مهدي" اون …


هر چي ملائك گفتن بار الها ! اين بنده سابقه داره. دفعه اولش نيست. اما گفتم: نه شايد


اين دفعه عوض شده باشه. صبر كنيد. چيزي ننويسيد.


و اونا هم با من منتظر نشستن تا ببينن تو عوض شدي.


هي صدات زدم. گفتم: "مهدي" نرو. اما تو رفتي. گفتم: "مهدي" نزن. اما تو زدي. گفتم: "مهدي"


نكن. اما تو كردي. اخر سر منو پيش ملائك سر افكنده كردي. ملائك گفتن: بار الها! بازم "مهدي" عوض نشد.


-: شرمنده ام.


-: هر دفعه همين حرف رو مي زني. هر دفعه هم مي بخشمت. هر دفعه هم به روم سيلي مي زني.


-: شرمندتم . با وجود همه محبتي كه بهم داري سرم زيره. با اينكه خيلي بدم اما تو خيلي خوبي.


به جون خودم مي دونم كه اگه يكي از اين نعمتهايي رو كه بهم دادي بخاطر اين همه كفر


و ناشكريايي كه مي كنم ازم بگيري، كسي نمي تونه اون رو دوباره بهم بده.


به جون خودم مي دونم اگر عزتي رو كه تو چشم مردم بهم دادي و خوب مي دونم كه


لايق اين عزت نيستم، اگه ثانيه اي از من بگيري تو همون يك ثانيه كسي ديگه حاضر


نيست بهم نگاه كنه. چه برسه به اينكه من رو به عنوان دوست، همراز و حتي فرزند


قبول كنه.


اگه بگيري كي مي تونه اون عزت رو به من بر گردونه؟! مي دونم كه جز خودت هيچ كس.


خدا جونم! از روز برام روشن تره كه جز تو پناهي ندارم. هر جا برم، به هر راهي برم،


به هر جا و مقامي برسم. باز اخر راه كه رسيدم و دستم رو خالي ديدم تو رو صدا مي كنم.


خيلي مي ترسم يه روزي پيمونه گناه من سر بره و خشمت بگيره.


خيلي مي ترسم كه بگي به اين بنده هر چي فرصت دادم آدم نشده.


خيلي مي ترسم از لحظه اي كه بخواي از من رو برگردوني.


خدا جونم! مي دونم اينقدر نافرماني و سركشي كردم كه لياقت مهر تو رو ندارم.


اما…


اما بخشش صفتيه كه فقط در خور شأن و مقام توست.


-: دلمو مي شكني. غم رو دلم مياري. غصه دارم مي كني. بعد مي گي غلط كردم؟!


مي دوني! هر بار كه مياي دلم نمياد دست رد تو سينت بزارم؟!


 


چشماي اشك بارونت رو كه مي بينم از خودم خجالت مي كشم كه در رو بروت باز نكنم.


هر دفعه با روي گشاده در رو باز مي كنم و به استقبالت ميام به اميد اينكه ايندفعه، دفعه ديگه رو درست مي شي


اما تو مياي نمك مي خوري و نمك دون مي شكني


 


-: مي دونم كه با مدبر قرار دادن نفسم به خودم ستم كردم. اما خدايا! واي بر من اگر تو من رو نبخشي. خدايا! تو زندگيم اين همه به من نيكي كردي من چطور مي تونم باور كنم


كه لحظه مرگ ، منو تنها بزراي و خوبي خودت رو از من دريغ كني!!!


 


::: ما انسانها بايد از خدا و قيامت بترسيم چون لحظه اي است که ديگه يار و ياوري مثل خدا نداريم . دقت کنيد ، فکر کنيد ، تمام بدنتون ميلرزه وقتي فقط فکر مي کنيد که خدا باهاتون نيست بعد از مرگ LN :::


اميدوارم تو اين دنيا بتونيد از پس شيطان بر آييد تا جلو خدا رو سفيد باشيد البته با کمک خودش

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 14:29  توسط سارا پورمرز حقیقی  |